شهید سید مرتضی آوینی
امروز اما تكنولوژی مدرن زمینه را آن چنان فراهم داشته است كه جهان بتواند مجموعة واحدی باشد، یكپارچه و هماهنگ، با یك فرهنگ و تاریخ مشترك ؛ با یك حكومت واحد اگرچه در كف استكبار، و این استكبار جدید نه در فردی چون چنگیز و یا تیمور، بلكه در نظامی استكباری چون آمریكا تحقق یافته است. با صرف نظر از آنكه ما نظام آمریكا را شیطانی بدانیم و یا خیر، این واقعیتی است انكارناپذیر ؛ و از میان عواملی كه آمریكا را در این سلطة جهانیِ استكبار یاری دادهاند ،سه عامل دارای اهمیتی ركنی هستند :
1ـ تكنولوژی مدرن را باید اساسیترین عامل توسعة جهانی استكبار دانست، چرا كه از یك سو با ایجاد یك تحول بنیادین در حیات بشر ،همة تمدنها را نابود كرده است و تمامی بشریت را در صورت واحدی از معیشت، كه آن را باید «معیشت تكنولوژیك» دانست ،جمع آورده است. و از سوی دیگر، تكنولوژی مدرن همة نیازهای بشر را در جنبة مادی و حیوانی وجودش خلاصه كرده است و با ارضای گستردة این سوائق تا حدّ اشباع ،او را نسبت به حیات معنوی خویش غفلت بخشیده و آثار وضعیِ این غفلت در زندگی انسانِ امروز اگرچه سخت اسفبار است، اما اسفبارتر از آن، جهل مركبی است كه اجازه نمیدهد تا او بر این غفلت آگاهی پیدا كند .
تكنولوژی مدرن علی رغم آنكه خود را نسبت به فرهنگهای مختلف بی طرف نشان میدهد، اما در باطن فرهنگ واحدی را بر زندگی بشر تحمیل میكند كه تحملِ دیگر فرهنگها را نمیآورد، و آن همین فرهنگی است كه اكنون بر سراسر جهان احاطه یافته است. در این فرهنگ ،حقیقت وجود بشر مغفول واقع میشود و او را جز از دریچة نیازهای مادیاش نمیتوان دید و این چنین، خواه نا خواه تكامل، مفهوم «توسعة امكانات مادی» را خواهد یافت، تا آنجا كه بشر حتی به بهایی هم كه باید در قبال این توسعه بپردازد نمیاندیشد، چرا كه فرصت اندیشیدن ندارد .
انسان امروز فرصت اندیشیدن ندارد و همین فرهنگ واحد جهانی است كه این فرصت را از او دریغ میدارد. البته آنچه مورد بحث ماست نه تكنولوژی به مفهوم عام و مطلق آن است و نه ماشین و اتوماسیون (خودكار بودن) .اگر برای تحقق انقلاب تكنولوژیك فقط ابداع ماشین بخار و ظهور اتوماسیون كفایت میداشت، چرا این انقلاب در تمدن چین باستان رخ نداد، حال آنكه چینیان دوران باستان نیز با ماشین بخار آشنایی داشتهاند ؟
باز هم همه چیز به انسان باز میگردد ؛ تكنولوژی مدرن «جهت» توسعة خویش را از «اهداف بشر جدید» اخذ كرده است. توسعة تكنولوژی نیز در جهت همان مقاصدی رخ داده است كه از چند قرن پیش امپراتوریهای بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و پرتغال را برای استعمار ملل محروم به دریاهای این سوی كرة زمین كشانده، اگرچه توسعة تكنولوژی در این جهات اكنون ماهیتی بدان بخشیده است كه ذاتاً از نظام سلطة جهانی قابل انفكاك نیست .
این نظام سلطة جهانی كه حاكم بلامنازع آن آمریكاست از لحاظ اقتصادی با یك سیستم جهانی بانكداری كه شیرازة آن در كف وال استریت است همة تحولات اقتصادی جهان را كنترل میكند و «دلار» معیار همة پولهاست. از لحاظ سیاسی نیز این نظام سلطة جهانی نظام واحدی است با حاكمیت آمریكا، و مقابلههای درونی آن را، مثلاً میان آمریكا و شوروی یا چین و آمریكا ،هرگز نباید به یك تعارض ذاتی بازگرداند. وقتی كه اختلاف نه در اصول كه در عوارض و فروع باشد، چندان پایدار نیست. ما اكنون در مرحلهای از تاریخ هستیم كه این حقیقت نخست در بازی پینگ پنگ مائو و نیكسون و بعد در توافقهای «سالت 1» و «سالت 2» و اخیراً در «پروسترویكا» و برنامههای دیگر گورباچف و پی آمدنهای آن در اروپای شرقی ،به خوبی خود را عیان ساخته است .
از لحاظ علمی نیز جهان امروز نظام واحدی است و البته ناگفته نباید گذاشت كه آنچه تقدس و اعتبار علوم جدید را تا كنون حفظ كرده همین غفلت فراگیر است ،اگر نه، نزدیك به یك قرن است كه در نزد بسیاری از متفكران و دانشمندان غربی، بت تقدس و اعتبار علوم جدید، بخصوص در زمینة علوم انسانی فرو شكسته است .هیدگر ،رنه گنون ، فیلیپ شرارد و حتی ایوان ایلیچ و فریتیوف كاپرا ... تنها چند تن از این خیل هستند كه بعضاً آثارشان به فارسی ترجمه شده و لذا نامشان بیشتر به گوش ما خورده است .
در جهان امروز تلقی واحدی نیز از «هنر» وجود دارد كه خواه نا خواه به طور مستقیم یا غیر مستقیم، به همان اهداف مشترك نظام واحد سلطة جهانی استكبار منتهی میشود. هیچ یك از هنرهای هفت ،هشت و یا ده گانه و یا وسایل ارتباط جمعی از این حقیقت مستثنا نیستند ؛ چه مستقیم و در كمال صراحت، چون سینما و تلویزیون و چه پنهانی و همراه با عدم صراحت ،چون نقاشی و شعر و ادبیات .
با نابود شدن همة تمدنها در تمدن غرب ،لاجرم همة صورتها و قالبهای هنری متعلق به تمدنهای مختلف نیز نابود شده و یا در شرف نابودی است. شاهد صادق مابر این مدعا وضعی است كه اكنون سفالگری، سرامیك، معرق و مقرنس كاری، تذهیب، معماری ایرانی ـ اسلامی و.... یافته است .اكنون در جوامع انسانی ، هر فعالیتی، خواه هنری و یا غیر هنری، تنها در صورتی دوام و بقا خواهد داشت كه از لحاظ اقتصادی «سودآور» باشد، و با توجه به تغییر ذائقة بشر به تبع اشاعة فرهنگ غرب در سراسر جهان ، پر روشن است كه هیچ یك از هنرهای متعلق به تمدن ایرانی ـ اسلامی باقی نخواهد ماند، مگر آنكه تحت عنوان محقرانة «صنایع دستی» مبدل شود به فعالیتی كاملاً اقتصادی و غیر خلاقه و لاجرم غیر هنری، چرا كه وقتی «خلاقیت» رخت بربندد، «هنر» نیز به همراه او خواهد رفت. پس لازمة فرهنگ واحدی كه در سراسر جهان اشاعه یافته، تلقی واحدی است از همه چیز و من جمله از هنر .صورتها و قالبهای كار هنری نیز ضرورتاً غربی است: شعر نو، شعر سپید، رمان نویسی، نقاشی، تئاتر ،سینماو ... .
البته تمدن غرب نیز نهایتاً «دستاوردی انسانی» است،اما علم به این واقعیت از یك سو نباید باعث شود تا ما ضرورتهای دیگر انسانی و فطری را كه منجر به اختلاف فرهنگها، تمدنها، زبانها و آداب و رسوم میشود فراموش كنیم و از سوی دیگر، هر چیز را به این عنوان كه دستاوردی انسانی است نباید پذیرفت و اگر نه، قرآن نمیفرمود ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ و الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَیْدِی النّاسِ ؛ فسادی كه اكنون در بّر و بحر اشاعه یافته است نیز دستاوردی انسانی است. قرآن مجید درباب خلقت انسان، غایت جعل اختلاف در اقوام و الوان و السن را در عبارت عمیق لِتَعارَفوا بیان فرموده است. در باب اینكه میان اختلاف در تمدنها ،اقوام و السن با معرفت انسان چه رابطهای است، سخن بسیار است كه این مختصر ظرفِ قبول آن نیست .
از این سخنها گذشته ،ما نیز معتقدیم كه دین اسلام كافَّةً لِلنّاس آمده است و بنابراین ،اذعان داریم كه اگر قرار است همة بشریت فرهنگ واحدی را قبول كنند، این فرهنگ باید دین حنیف و فطرت الله باشد ،نه طریقی كه مخالف با فطرت بشر است و او را قسراً به این سوی و آن سوی میكشاند .
2ـ عامل دیگری كه سلطة جهانی استكبار را در اهداف خویش یاری داده این است كه انسانها غالباً ضعیف النفس ،پای بند عادات و تعلقات و فریفتة ظواهر هستند و این امر آنان را از سر اختیار به جرگة سرسپردگان این نظام واحد جهانی پیوسته است ،چرا كه این نظام ظاهراً توانسته است كه به همة حوایج مادی بشر به وجه احسن جواب گوید. و البته در اینكه حقیقتاً این مدعا صحت دارد یا خیر نیز سخن بسیار است كه بماند تا وقتی دیگر . كسی نیست كه در ضرورت توسعة امكانات مادی برای اجتماعات بشری تردیدی داشته باشد و این موضوع خود فی نفسه خطا نیست ؛ خطا آنجاست كه انتخاب این مسیر بدون اعتنا به حقیقت وجود بشر و نسبت میان روح و جسم او انجام میشود . توسعة امكانات مادی در این دوران به ناچار در همان جهات خاصی معنا میشود كه نظام واحد سلطة جهانی اجازه میدهد: حركت به سوی صنعتی شدن از طریق انتقال تكنولوژی و آن هم در همان محدودهای كه سیستم به هم پیوستة اقتصاد جهانی اقتضا دارد. و مع الاسف، طیّ این طریق با شیوههای معمول و تجربه شده در جهان ،بلا استثنا كار را بدانجا میكشد كه بشر از حقیقت وجود خویش غافل میشود و فراموش میكند كه از كجا آمده است ،برای چه آمده و به كجا میرود .
آنچه را كه در تاریخ انبیا شواهد بی شماری بر آن وجود دارد ،امروز به مراتب عمیقتر و گستردهتر میتوان دید .سخن حق در این روزگار با همان عكس العملهایی مواجه میشود كه در تاریخ انبیا خواندهایم ،اگرچه غالباً از تطبیق آن با مصادیق فعلی عاجز هستیم .
در روزگاری چنین كه ما بعد از قبول قطعنامه و اتمام جنگ با آن مواجه هستیم و غربیها قرنهاست كه با آن رو به رو هستند،«مبشران اخلاقی الهی» با كج خلقی و استهزا و خطابهایی چون «مخالف پیشرفت»،«ضدّ عقل»، «ضدّ منطق»،«كهنه پرست»،«گریه پرست»، «مخالف زندگی و شادی و نشاط» و غیره رو به رو میشوند، و در این گونه موارد غالباً بشر جز در مقیاسهای تاریخی متوجه اشتباهات خویش نمیگردد. نظام واحد سلطة جهانی هم بشر را از طریق سوائق یا گرایشهای روحی و نفسانی او میفریبد ؛ خرگوش را با هویج و موش را با گردو و پنیر... و در این میان ،آن كه از فریب آن جان سالم به در میبرد كسی است كه از موش بودن و خرگوش بودن و... گذشته و پای بر فرق همة این تعلقات نهاده است .
3ـ سومین عامل كه به نحوی در ذیل همان عامل دوم قرار میگیرد،«ترس» است و خصوصاً «ترس از مرگ»، میلیتاریسم و توسعة تكنولوژی را نمیتوان از یكدیگر جدا كرد و حتی به عبارت بهتر، باید گفت كه میلیتاریسم روح نظام توسعة تكنولوژی و حافظ قواعد و قوانین آن است .آمریكا از طریق ایجاد رعب و وحشت، به طور علنی یا غیر علنی، با استفاده از شبكة واحد ارتباطات در سراسر جهان، مخالفین خود را به آنجا میكشاند كه حتی جرأت ارزیابی نظام میلیتاریستی آمریكا را به خود ندهند ؛اگر نه، در مواردی چون جنگ ویتنام و یا جنگ تحمیلی عراق علیه ایران كه موقعیتی تاریخی برای ارزیابی قدرت او فراهم گشته است، همواره سستیِ بنیاد و پوكی و پوشالی بودن خود را آشكار ساخته... اما باز هم از یك سو با حیلههای سیاسی و اقتصادی و از سوی دیگر از طریق سلطة گستردة خویش بر تبلیغات جهانی، با حیلههای گوناگونِ تخریب اطلاعاتی، كار را ظاهراً ـ و فقط ظاهراً ـ به نفع خود فیصله داده است .
و لذا، آن كس كه ضعیفتر است از قدرت آمریكا بیشتر میترسد و انسانیهایی وارسته و قدرتمند چون حضرت امام خمینی (ره) كه پای بر فرق همة تعلقات نهادهاند و ترس را در وجود خویش كشتهاند، به حقیقت میدانند و میگویند كه «آمریكا هیچ غلطتی نمیتواند بكند» .
تا اینجا هر چه گفتیم مقدمهای بود برای رسیدن به نتیجهای مشخص :آنچه در جهان امروز بیش از همه برای بشر ضرورت دارد دستیابی به منطقهای آزاد از سلطة جهانی استكبار است .اگرچه آنچه را كه گفته شد شاید بتوان به مثابه مبادی برهانیِ تحلیلی سیاسی عنوان كرد كه نهایتاً به اثبات قدرت آمریكا و ضرورت تسلیم در برابر آن منجر میشود و ما هر چه بنویسیم، برای انسانهای ضعیف النفس در تحلیلهایی از نوع تحلیلهای «موج سوم» ،«تكاپوی جهانی» یا «كالبد شكافی چهار انقلاب» جایگیر خواهد شد. كتابهای مذكور و بسیاری دیگر از كتابها و مقالاتی كه بخصوص این روزها منتشر میشوند با این قصد نگاشته شدهاند كه انسانهای ضعیف النفس و فریفتة ظواهر را به خضوع در برابر غرب و قدرت افسانهای آن وادار كنند و این شیوة شیاطین است كه دام فریب خویش را به قصد ضعفها و عادات و تعلقات انسانها میگسترند. این افسانه برای ما كه چشم به انقلاب اسلامی و رهبر بی نظیر آن گشودهایم جز دروغی بیش نیست ،اما به هر تقدیر، برای مبارزه با آمریكا و نظام استكباری آن باید ارزیابی درستی از قدرت و شیوههای عمل آن به دست آورد .
اگر لزوم مبارزه با این نظام جهانی سلطة استكبار را بپذیریم، تنها راهی كه برای پیروزی در این مبارزه وجود دارد دستیابی به منطقهای آزاد در جهان است. مفهوم «منطقه آزاد» در اینجا مساوی با «كشور مستقل» و یا مجموعهای از كشورهای مستقل است ؛ استقلالی همه جانبه .
قدرت اقتصادی آمریكا از طریق سیستم جهانی بانكداری و بورس جهانی بر جهان اعمال میشود و هر كشوری به مجرد اتصال به این سیستم، خواه نا خواه در قلمرو حاكمیت غرب واقع میشود.«نیاز به ارز »برای آنكه دلار را به عنوان معیار پول حفظ كند كافی است. تنها راهی كه برای دستیابی به یك منطقة آزاد اقتصادی در جهان وجود دارد رفتن به سمت استقلال اقتصادی از غیر طرق معمول است. تجربیات معمول در جهان همگی در جهت بسط و حفظ حاكمیت غرب عمل میكنند .
با وجود بسط شگفتانگیز سلطة غرب بر جهان، مفهوم این «منطقة آزاد» در همة وجوه چه میتواند باشد؟ این بحثی نیست كه بتوان آن را با این شتاب زدگی كه این مقاله دارد به پایان برد. سه نكته هست كه اگر این مقاله بتواند از عهدة تبیین آنها برآید، مقصود ما به تمامی حاصل آمده است. ارزیابی صحیح موجودیت و قدرت غرب و لزوم دستیابی به منطقهای آزاد از سیطرة نظام جهانی استكبار دو نكته از آن سه نكته بود كه مختصراً مورد تذكر واقع شد. نكتة سوم این است كه نباید پنداشت مفهوم آزادی در این منطقة آزاد صرفاً به جنبههای اقتصادی و سیاسی و نظامی باز میگردد. اكنون در سراسر این كرة خاك خلوتكدهای را نمیتوان یافت كه از سیطرة فرهنگی غرب آزاد باشد. حركت در جهت استقلال ،پیش از هر چیز و فراتر از همه، در گرو معرفتی است كه باید چراغ راه در این طیّ طریق باشد .
در جهان امروز، همان طور كه گفتیم، تلقی واحدی نیز از هنر و ادب وجود دارد كه خواه ناخواه به همان اهداف مشترك نظام واحد سلطة جهانی منتهی میشود. این تلفی واحد جهانی صورتِ یك انسیكلوپدی دارد كه همة تعبیرات را در جهت اهداف استكباری غرب معنا میكند و اجازه نمیدهد كه تفكر تازهای در جهان پیدا شود. چه بسا ما بین مفاهیم و قواعدی كه در این انسیكلوپدی جهانی عنوان شده است با آن اهداف سیاسی ارتباطی مستقیم قابل تشخیص نباشد، اما در نهایت باید دانست كه این تعابیر و مفاهیم و قواعد، اجزایی از یك مجموعه هستند كه دارای كلیت و وحدت است. مقصود این نیست كه ما باید قالبهای هنری روز و وسایل ارتباط جمعی را یكسره دور بریزیم ،بلكه معتقدیم كه باید جسم این قالبها را در روح اعتقادات و فرهنگ خویش مستحیل كنیم . این «استحاله» منوط به معرفتی كافی و وافی است كه ما را از فریب خوردن و بخصوص از افتادن در تلة توسعه گرایی و تكنوكراسی ـ كه ضرورتاً ملازم با یكدیگر هستند ـ باز دارد .