شمه ای از کتاب:
سه بعدازظهر، سوت تعطيل كار معدن، مثل همه روز، هواي سرد و مه آلود دره هاي زيراب پيچيده. در همه جا نفوذ كرد؛ لابه لاي شاخه هاي درخت هايي كه برگ ريخته بودند و در زير شيرواني هاي آهني و يا تخته كوبي كه در طول دره هاي معدن به چشم مي آمدند؛ و در زير سقف او تونل هاي دراز و تاريكي كه حيات يك عدد انسان را به صورت گرد تيره ي زغال در مي آورند و دوباره به خورد خود آنها مي داند. همه دست از كار كشيدند و با قيافه هايي ناشناس و از گرد زغال پوشيده كه در ميان آنها فقط سفيدي چشم ها، و اگر هم كسي حوصله داست لبخندي بزند، زردي دندان ها پيدا بود...