شمه ای از کتاب:
يك سه تار نو و بي روپوش در درست داشت و يخه باز و بي هوا راه مي آمد. از پله هاي مسجد شاه به عجله پايين آمد و از ميان بساط خود ريز فروش ها و از لاي مردمي كه در ميان بساط گسترده آنان دنبال چيزي هايي كه خودشان هم نمي دانستند، مي گشتند، داشت به زحمت رد مي شد.
سه تار را روي شكم نگه داشته بود و با دست ديگر سيم هاي آن را مي پاييد كه به دگمه لباس كسي يا گوشه بار حمالي گير نكند و پاره نشود. بالاخره امروز توانسته بود به آرزوي خود برسد. ديگر احتياج نداشت وقتي به مجلس مي خواهد برود از ديگران تار بگيرد و به قيمت خون پدرشان كرايه بدهد و تازه بار منت شان را هم بكشد...