شمه ای از کتاب:
يك كمند علي بكي بود يك باغ داشت. تو باغش هم دوازده تا كندوي عسل داشت. كندوها را سينه كش آفتاب، وسط سبزه ها و گل ها، زير درخت هاي سيب و زردآلو، روي سكو كارگذاشته بود و زمستان كه مي شد جلوي انباري اتاق بالاش را خالي مي كرد و كندوها را تو درگاهيش مي چيد و سالي پنجاه من عسل مي فروخت...